الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
351
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
883 - منصور حلاج چون منصور را به مقتل درآوردند ، هر دو دست و پاى او را قطع نمودند . ترسيدى كه از رفتن خون ، رويش به زردى گرايد ؛ پس دست بريدهء خونآلود خود را به صورت مىماليد و گفت : لم اسلم النفس للأسقام تبلغها * الا لعلمي بأنّ الوصل يحييها نفس المحب على الآلام صابرة * لعل مسقمها يوما يداويها * * * جان را تسليم مرضها نكردم مگر آنكه مىدانستم كه وصل به محبوب ، زندهام مىسازد . جان عاشق بر بلايا صبور است ، تا شايد بيماركنندهاش روزى شفايش بخشد . وقتى كه وى را به پاى دار بردند ، گفت : يا معين الضنى عليّ * أعني على الضنى * * * اى ياور ناتوانان ! من را بر ناتوانىام ياورى كن ! سپس شروع به خواندن اين اشعار نمود : مالي جفيت و كنت لا اجفى * و دلايل الهجران لا تخفى و أراك تمزجني و تشربني * و لقد عهدتك شاربي صرفا * * * چرا بر من جفا مىكنند و من بر كسى جفا نكردهام و نشانههاى هجران بر كسى مخفى نيست . تو را مىبينم كه من را درهم مىآميزى و سپس مىنوشى . عهد ما بر اين بود كه مرا خالص و نياميخته بياشامى . چون به دم آخرين رسيد ، بدين اشعار مترنّم شد : لبيك يا عالما سري و نجوائي * لبيك لبيك يا قصدي و معنائي أدعوك بل أنت تدعوني إليك فهل * ناجيت إياك أم ناجيت إيائي حبي لمولاي أضناني أسقمني * فكيف أشكو إلى مولاي مولائي يا ويح روحي من روحي و يا أسفي * عليّ منّي فانّي أصل بلوائي * * * لبيك ! اى داناى رازهاى و نجواهاى من ، لبيك ! لبيك ! اى نهايت هدف و مقصود من ! من تو را مىخوانم و بلكه تو مرا مىخوانى . آيا من تو را نجاتبخش بوده يا تو مرا ؟ عشق به مولايم ، مرا بيمار و در حال مرگ انداخته است ، پس چگونه به مولاى خود شكايت كنم ؟ اى واى از جان من ، بر جان من ، افسوس ! از من بر